دل پــاییــزی مـن
و خــ ـ ـــدآ تنـــهـ ـ ـا نـ ـ ـیست...!
هفتــه های خالی از لحظه های تو..!
دوستت دارم نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ... خـــدایا..! آنقــدر خــرآبـم کـــه هیــچ مرهمــی آرـامـــم نمی کنــد..! دلــــم .. آرامـــش خــدائـــی می خــواهــد.. شمع بود و من بودم و تو بودی و اشک بود و خدا شمع را روشن کردم به نیت دعایی که هیچ وقت اجابت نشد.. گریه کردم برای بی تو ماندن عکست را به آغوش کشیدم و تمام دلتنگی هایم را برایت باران شدم.. اشک را وقف کردم برای عروج لبخند های ساکتت و خدا را ناجی دلم کردم تا صبورم کند به پای این همه زجه ی تنهایی محض....!!!! این هم رکود دل من و شام غریبان.... خدایـا کرمت رو شکـر خدایا شکربرای همه ی امتحان های سخت زندگی .! زندگی داره خفم میکنه ولی خوشحالم... خوشحالم از اینکه مشکلات رو سر راه زندگیم قرار دادی تا تنم بلرزه و اشکام جاری خوشحالم از اینکه فقط نام تو روی خشکی لبام جاری میشه. خدایا تو چقدر بزرگـی..! داری بهم میخندی نه؟؟؟ چون خودت خوب از دلم خبر داری... خدای محمد توخودت میبینی دارم شب و روز تو چه جهنمی دست و پا میزنم و باز مثل همیشه وقتی دلم میلرزه و اشکم جاری میشه فقط خودتی که دستتو روی تنگی سینم میذاری و ارومم میکنی خدا چرا اینقد عذاب ..!؟ اومدم داد بزنم جیغ بزنم بگم خدا بسمه پس ارامشت کجاست؟؟؟ ولی همینکه وجودتو در نزدیکی دلم حس کردم ازت خجالت کشیدم . خدایا هر چقد میخوای عذابم بده بسوزون من با عشق توخوشم.... تو اگه اتیش نزنی چجوری عظمت اتیش رو دریابم؟؟؟ درد بده .... غصه بده.... غم بده.... عذاب بده.... زندگیمو جهنم کن.... ولی خدا بهم صبـــر بده....درک بده...فهم بده ... تا عظمتو بزرگیو مهربونیتو حس کنم.... وقتی سنگینی بار درد و برای اولین بار رو دلم حس کردم به بزرگیت به کرمت شک کردم.. خودت که میدونی چقدر نادونم و جاهل. پس منو ببخش.. ولی خدا یه چیزیو اعتراف کنم؟ دقت کردی ضربان قلبم دیگه نای دویدن نداره؟ دقت کردی که زیادی داره بهش شوک وارد میشه؟ خدایا بنظرت وقتش نرسیده من تو اغوشت به ارامش ابدیم برسم؟ اگه هنوزم وقتش نیست... باشه فقط به عشق تو صبر میکنم تا لحظه موعود امــــــــــــــــــا خدا جونم.....خسته ام...خیلی خسته ام....یکم بهم استراحت بده.... فقــــــط یـــــــــــــــــــکم... صــ ـبح هـآ در آیــنه ـی رو بـه رو قصــه ی دختــرکـ ـی میشنوم.. کــهـ بـآ تنـهآیــ ـی دمخـور شدهـ اسـت ..! قصــه ـی تنهـآیـ ـی دخـترک رـآ میشنوی..!؟ کـه دلش پــر ز غمــ هجــران است..!؟ قصـه ای بــس پـر رنگ است و عجیــب قصه ی خاکستـری دخـترک ائینه قصــه تنهـاییسـت و کلافی میماند.. پیچیـــده بهمــ.. حلقه های پیچید ـی آن گره تــار و کبود بـه همـان حلـقه ـی پیـچ در پیـچ مـوی رخ یـآر میمآند کـه دلـ دختـرک تـو آئینه سـخت بـه آن پیچیـده است ...! صـ ـدآ ـی آغـوشــت کـه بـه مشاـمم میرســـد.! گوش هایم برای چشیدنه آوایت بی تاب میشوند. . . . لب هایم وقتی مردانگیــیت را میبیند گـ ـ ـ ـیج مـ ـ ـ ـیـزنـــد....! خـ ـوآستـم تمـآم بـودنــم رـــآ قـربــآنـ ـی لمـس نگـاه همیــشه پـر دردت کنمــ..! خو آستــم تکیـه گــاه تنهائیت. پنـآهـ .. بی کسیت باشــم .! خـوآسـ ـتم بـمـآنـ ـی .. نــه بــر آ ـی خـودتــ .. بـرآ ـی دلـ ـی کـه تـمآمی سـمهـش از زنـدگـی لبخندی بود محـــزون و چشمـانی همیشه نمناک .. هیـــچـ کســی درک نمی کنـد کـه..! چـــرآ زآدیـــ مـــرآ مــــآدر....!!؟؟؟؟ چـــرآ مـــآدر ....!؟؟ ناتلبراوئزیفائ سطاتنماتناتنلاتئدر ا وتلغفغاتررا وغبیلازیوغلطسابطائقسبط آخــــ آخـــ ایخــــداآاآ دآرمـ میمیــرمـ یــآرب........... روحـم روانـــم ..داره میســوزه ایخــــدآآآآ... تحمـــــلم دارهــ تمــوم میشــه خدا من نآ ندارمـ خسته امــــــــــــــــــــــ... دیگــــر .. شب ها سراغی از ستاره ها نمیگیرم که بی خواب نشوم به یاد دل.... شعر نمی گویم تا هوایی نشوم در این بی هوایی محض... غزل را لمس نمی کنم تا بی قراری هایم فریاد نشوند.... لبخند می زنم حتی به دردهایم تا اشک ها روی جاری شدنشان نباشد ...!!! می بینی چه طور زندگی را جرعه جرعه هورت می کشم ....!!! بــه یـآد دآرـی. چگونه مــردآنگــیت را ثآبت میکردیــ ـ ـ..؟؟ به یآد دارـی . چـگونه زنـآنگیـم را ثآبت میـ ـکردم ..؟؟ بـه یـآد دآرـی غوطـه ور شدنم در آغـوشـت رـآ..!؟ امـروز تنهــآیی آغوشــم قلبــم رـآ از جــآ در آورد..! مـی خـ ـ ـوآهـم مـردآنگیــت رـآ دوبـآره اثــبآت کنــی.!. مـی خـ ـ ـواهم زنـآنگـیم رـآ دوبـآره ثــآبتــ کـ ـنـ ـم..! امــروز مـی خـ ـوآهـم بآ تنهآئی تـ ـلخـمــ . در آغـــ ـوش خیآلـیتـ ... غـ ـ ـوطـه ور شـومــ .! بــی تــو .! شعــر خـ ـواهــ ـم نوشــــت.. تــ ــــ ــــو بــی مــــن ..! چـ ـه خــواهـ ــی کـ ــرد ..!؟؟؟ عاشــــقی...! همنفسی میخواهم..! نذر کردم 40 شب گریه را وقف خنده هایت کنم
۴۰ روز خدا را کلافه کنم
تا خنده هایت را باز گرداند
نذر کردم 40 بار خدای احساس را قسم بدهم
که بخندی
نذر کردم قربانی کنم خود را
برای تنها یک لبخندت
نذر کردم بخندی و
بروم.....
نمی خواهم برای هم آغوشی اشک های من شانه ی مردانه باشی
فدای سرت تمام دردو بغض بی محابای دلم
فقط بخند به استجابت تمام چهل روز دعای سبزم.... احــساســ .. دلــم..! با هیچ زیانــی گفتنی نیــست..! دلکم داغــ.. دارد داغ غـــریبــی .! داغ تنـــهائـــــی .! دلــم آبستن درد اســت از چشمانم نگــو که دریا ..دریا بغض دارد..! سونامی چشــمانم میتواند قاتل دلهای بسیار باشد چه حرف ها که در پشت چشمانم پنهان مانده است و گفتنش جز حسرت دوباره چیزی به همراه ندارد .. خدایا آرامش میخواهم ......! آخر قصه همین جاست ...! زیر بام دلــــم .. بیـــــا..! از آوار دلم نترس.. اگر زلزله ای اتفاق بیفتد دل من تنهاست که فرو میریزد در مکانی که تو ایستاده ایی معجزه رخ میدهد . شک نکن .. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ ..ن ..این نوشته رو برا همیشه اینجا ثبت کردم امیر ....... منتظر اون روزم که خودت بیایی نوشته ایی که برام اس کردی بخونی با هم بخونیم ... گریه سرآغاز قشنگیست برای تشنگی نبودنت
مگـــر نـــه ؟؟؟
ای آشنای این بغض های بی امان
بیا و به حرمت این بارش ناگهانی برگرد
نـــــــه...
حرف رفتن نبود و نیست
حرف نبودن و بی حوصلگی این فاصله هاست
ببـــــــــــــین...! دندان دوری ها
تا آخر این سیب علاقه را جویده است.!
نمی خواهی عزم برگشن کنی ؟؟؟؟
من که همیشه در درگاه گریه منتظر ایستاده ام تا بیایی و برای آن همیشه ی محال مرا به مهمانی رنگین کمان ببری
عزیز دل تنگی
دل من هنوز آدم نشده بود که تو به جرم گاز زدن هزار سیب ممنوعه
تبعیدش کردی به تنهایی..!
ببین دارم گریـــه می کنم
برای ازدحام فاصله هایی که بی هیچ سلام و سوالی
بین دستانمان قد کشیده اند
گریه می کنم.!!
برای تکثیر روز های نبودنت..!
من که از تو چیز زیادی نمی خواستم..!
همین که یک شب را بی هراس نبودنت سر کنم برایم کافی بود
من فقط لمس حضور تو را می خواستم
می دانـــــم...!
حتما از سر من و تمام آرزوهایم زیاد بودی
اما من که قول داده بودم بزرگ شوم تا بی نهایت عشق
کاش می ماندی
کاش برگردی
هنوز همان جای همیشه ایستاده ام
تا شاید بیایی
و با هم به تماشای مکدر ثانیه ها و خاطره ها لبخند بزنیم.. کـه ز پـی هر تقـدیر .. حکمتـــی مـی آیـد منـ و فرسـایـش دل ،. !! تـو و تصـمـیم و مـکان، ! ما و تقدیر و زمان ..،!! چه شود آخر دلتنگیها ! خـــدا می دانـد..... !.....بــــین این آدمــــها بین این هجمه ی دلتنگـــیها تو مــــرا میفهـــمی تـو کـه در آینــه ی نیـمه شـبی سـرد بــه دنـــبال خـــدا میـــگردی....!.. غمناکم غمناکم از زخمی که بر تن تو نشسته نیستی تا بی قراری ام را ببینی کاش بودی تا بیقرار نبودم! کاش با چشمانت، اشکهای داغ مرا میدیدی! کاش با دستانت، لرزش لبهای به بغض نشسته ام را می گرفتی! حالا که مغلوب اشک و بغض شده ام، گریه میکنم بلند بلند گریه میکنم!
از همه رنگ توش بود آبــی.. سفــید.. ارغوانی... یه طرف آفتاب.. یه طــــرف ابر.. با قطره های بارون یه نسیم خیلی ملایم..! جون می داد که موهاتو توش رها کنی یه نفس عمیق... قدم زدم بدون اینکه مقصدی داشته باشم..! ساعتها گذشت... تو راه خیلی چیزا دیدم : یه دختر بچه تصادف کرد... کیفش یه طرف... مقنعه طرف دیگه... نسیم لا به لای موهاش می وزید... یه دختر دیگه که یکی دنبالش افتاده بود.. قند تو دلش آب می شد.!!! یه دختر دیگه که آدامس می فروخت.!! یکی دیگه که سوار ماشین عروس بود. یکی که اعلامیه ش به دیوار بود و یکی که من بودم همه زیر آسمون بودیم... اسمـــونی که برای همگی جا دارد... زمین چرکین ، هوا غمگین ، دو چشم آسمان خونین سکوتِ مرگ مستولی و شب . . . در امتداد شب بدون کور سویی کوچک و روشن چه شب هایی ست این شب ها چــــــــرا زادی مرا مـــــــــــــادر ؟ ؟ ؟ چرا مادر ؟ ؟ ؟ خدااااااااایـــــــــا کـــــــــااااش مــــــــی مـــــــردم ولی اینگونه شب هایی چنین تاریــــک را هرگـــــــــز نمی دیدم چـــرا مادر .. چــــرا زادی مـــــــرا مادر..؟؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ..ن. خیلی تکراریه ولی شرح حال منه ....... میخواهم دیگر خدا را بندگــیـ .. نکنـــم.. وقتـــی .. پرستیدنی خدا در آغــوشم جای میگیرد..! برایــم لالائی عشق زمزمه میکند.. برایــم میخندد..حریر گیسوانم را مسح میکنـد..! لب هایش را حصار لب هایم میکند ..! بی منت مرا به اوج میبـــرد زمزمه هایش آرامم میکند .! عاشقمــ.. میشــود..! حالا خودت بگو جانکم حق ندارم بنده ات باشم و در آغوشت بندگی کنم ....؟؟؟ ســــردر گممــ.. مــیان اـین سر دردهاــی همـــــواره ..!. و.. مـیان ایـن اتـفاقی کـــه اســـمش زیـستن است ! و.. میان نگاه این دخترک مات مانده در آینه... سردرگمــم در کرانه " بودن " اینـــ.. بودن بـــی آرام ... و این چشمهای بی تاب برای خفتن تا ابد ... بــــــــــــــــــــــیا... تنـــها تـــــو بـــــــــــیا ... حـــتی اگـــــــــــــــر فقـــط برای هم آغوشی در خواب...
روزهایِ بارانی که جای هیچکس خالی نیست جز خودت
غروبهایی که بی جهت دلم میگیرد
حرفهایی که هرگز به هم نگفته ایم
شعرهایی، پر از واژههای غمگین
نگاههایِ غریبه، نگاههایی که دیگر مال من نیست
تنـــهایی
بی آغــــــوشی
امیدهای واهی..!
شبهای طولانی
تمام اینها به من می گوید که تو چیزی جز یک خواب نبودی
یک رویـــــــــــا
یک آرزو...!!
یک خیالِ خوب که هنوز گرمم میکند
یک صدایِ آشنا که با عشق صدایم می زند
خوابِ من پر از مهربانی است
پر از نوازش
پر از حرفهای خوب
دیوانه نیستم
باورم کن
زیباست، لحظههای خوشِ دوست داشتن کسی که حتی نیست..!!
من زنـدگــی ام را گـم کـرده ام..!
لابـه لای تـه ریش مـردانـه ات
کـه عجیب
بر سطح جاده ی بی انتهایی دلم
که اگر قرار بود همین چند وجب فاصله
حساب من و ما را پاک کند
همان بهتر که دیر نشین میشدم
و از صبح تا شب طلوع را به غروب میبافتم
یا اطلسیها را با اشک آبیاری میکردم
یا روانم را هدیه میدادم به دیوانه ای
که دل به رنگ گل سرخ داده
من داستان خودم را٬داستان خودمان را
هر روز نگارش میکنم
هر روز واژهها را جا به جا میکنم
تا خیال روز رسیدن را رنگی کند به چشم هامان
من این راه را ساعتی یک بار
رفتهام و آمده ام
هر وجبش سالی است
تو میروی سفره دلت را کجا باز میکنی .؟
جایی که حتی کبوتران حرمش
محرم بغضی که گلویت را نیش میزند نیستند
تو بی من کدام سفر را بار بستی
که خانه ذهنم پر از نامههای بیخبری تو شد؟!
هنوز هم چشمانت را اگر ببندی
جاده راه برگشت را نشانت خواهد داد
اگر ميخواهي جستجو كني
به حتم در ميان پستوهاي بي حوصلگي ام مي يابي
اما بي محابا در نزن كه گرد دلم
تا ابد به سرفه ات مي اندازد
و عزاي سياه پوشش به گريه ات!
آرام كه امدي
اول از آينه تنهايي بپرس از كدام سو
آنگاه به نرمي قدم بردار
كه ناگريز تخته هاي زوار در رفته روحم
پاي برهنه ات را خراش نيندازد
به گمانم جايي براي تكيه كردن نيست
تنها شانه هاي پوشالي مترسك خنده هايم
كه آن هم استراحت گاه ناامني است
آخر بارها هجوم سخت كلاغهاي سياه را ديده است
تصميم با خودت...
هنوز جستجوي خاطراتم را در سر مي پروراني!!!
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |

